على اكبر دهخدا

1074

امثال و حكم ( فارسى )

طمع آرد بمردان رنگ زردى * ( . . . طمع را سر ببر گر مرد مردى . ) ناصر خسرو . نظير : توانگر بود هركرا آز نيست * خنگ مرد كش آز انباز نيست . فردوسى . چه پيچى همى خيره در بند آز * چو دانى كه ايدر نمانى دراز . فردوسى . دل مرد طامع بود پر ز درد * بگرد طمع تا توانى مگرد . فردوسى . چو خرسند گشتى بداد خداى * توانگر شدى يك دل و پاكراى كه آزاده دارى تنت را ز رنج * تن مرد بىآز بهتر كه گنج . فردوسى . چو خرسند باشى تن آسان شوى * چو آز آورى زان هراسان شوى . فردوسى . چو داننده مردم شود آزور * همى دانش او نيايد ببر . فردوسى . ز طمع است كوته زبان مرد آز * چو شد طمع كوته زبان شد دراز . اسدى . چو دانى كه ايدر نمانى دراز * بتارك چرا بر نهى تاج آز . فردوسى . چو دانى كه بر تو نماند جهان * چه رنجانى از آز جان و روان . فردوسى . چو بستى كمر بر در راه آز * شود كار گيتيت يكسر دراز . فردوسى . تا باز كردم از دل زنگار حرص و طمع * زى هر درى كه روى نهم در فراز نيست . جاهست و قدر و منفعه آن را كه طمع نيست * عزاست و صدر و مرتبه آن را كه آز نيست . ابو طاهر خسروانى . پرستندهء آز و جوياى كين * بگيتى ز كس نشنود آفرين . ايا آز را داده گردن به مهر * دوان هر زمان پيش او تازه چهر بگيتى در آنست درويشتر * كش از آز بر دل گره بيشتر هر آن سر كه او آز را افسر است * به خاك اندر است ارزمه برتر است . اسدى . چو برداشتى طمع از آنچت هواست * سخن گر ز كس برندارى رواست . اسدى . بخور آنچه دارى و بيشى مجوى * كه از آز كاهد همى آبروى . چو من دست خويش از طمع پاك شستم * فزونى از اين و از آن چون پذيرم . ناصر خسرو . ترفت از دست مده بر طمع قند كسان * ترف خود خوش خور و از طمع مبر گاز بقند . ناصر خسرو . ذل بود بار نهال طمع * نيك بپرهيز از اين بد نهال . ناصر خسرو . رسن در گردن يوزان طمع كرد * طمع بسته است پاى باز پران . ناصر خسرو . كه طمع لاغر كند زرد و ذليل * نى ز درد و علت آيد او عليل . مولوى . به روى هركس طمع آورد همى خارى . قطران . بسا كس كه دارد از طمع جان بباد . اسدى . در آرد طمع مرغ و ماهى ببند * به دو زد شره ديدهء هوشمند . سعدى . طمع را سه حرف است هر سه تهى * از آن نيست مر طامعانرا بهى . سلمان ساوجى .